تبليغاتX
اغاز كسي باش كه پايان تو باشد
اغاز كسي باش كه پايان تو باشد

این دفعه برعکس هر بارم

دل و دماغ نوشتن ندارم

میخوام خلاصه وار خداحافظی کنم و برم

تو این سالها که تو دنیای مجازی بودم خیلی چیزها دیدم

و شنیدم همش برای ادم خاطره و تجربه میشه

چه روزهایی که گذشت...

 هیچ کدام فراموش شدنی نیستن

اگه تو این سالها دلتون از دست من گرفت یا هر حرفی زدم ناراحت شدید

یا هر چیزه دیگه که من باعث شدم حلال کنید و ببخشید

برای همه دوست های عزیز خوشبختی و سلامتی همراه با موفقیت ارزو میکنم

موفق باشید در تمام مراحل زندگیتون

بدرود ...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:24 توسط فرنوش| |

ما هنوز یاد نگرفیتم چطور باشیم که دنیا ما رو دور نزند

باید انقدر قوی باشی که دنیا نتواند دورت بزند

وقتی سر گیجه میگیری دور دنیا تند شده

باید قوی شد

دیگر نمیخواهم صدای در هم شکستن آوار قلبم را بشنوم

با کلمات ذهنم بازی میکنم میشوم ... سد...برای خودم که طغیان نکنم

به بهانه های مختلف خودم را گول می زنم

وقتی دنیا به نقطه ی صفر میرسد

خوب یادم هست صفر دنیا  چطور بود

نمی خواهم برای بار دوم به نقطه صفر برسم

خودم را گول میزنم 

وقتی دستهایم به هیچ  بند نیست

انها را مشت میکنم داشته هایم را به باد ندهم

دنیا خوش است برای خودش برای داشته هایش نه برای ادمی زاد

کلمات ذهنم ... سیییییل ی ی ی ی به روی صورتم......  که مات و مبهوت مانده

کلمات را باید تند تند ببلعم

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:16 توسط فرنوش| |

 

قلم که به دست میگیرم تا برای آرزوهایم خط خطی کنم

آغاز از تو نوشتنم میشود دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی

قلم میلغزد و مرا میبرد به خاکستری دنیای تو

به قلب دلنوشته که میرسم میبینم کاغذم پرشده از ابرهای سیاهی

که دارد بارانی میکند بغض سکوتم را

همیشه رسم نوشتنم همین بوده

ولی هنوز یک چیز را نفهمیده ام

اینکه چرا همه نوشته هایم باید ....؟!

بگذریم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:54 توسط فرنوش| |

هیچ کی نمیتونه حس کنه چه حسی دارم

واسه نفش کشیدن هوا کم اوردم

من رو کدوم پل وایسادم  ...

چقدر این پل محکمه

 


گاهي گمان نميکني وميشود گاهي نميشودکه نميشود گاهي هزارباردعابي اجابت است گاهي نگفته،قرعه بنام توميشود گاهي گداي گدايي وبخت يارنيست گاهي تمام شهرگداي توميشود


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:53 توسط فرنوش| |

سال نو مبارک

امروز هم اخرین روز سال ۱۳۹۰ با همه ی خوشی و بدی داره تموم میشه

یه حس خاصی دارم

یک سال گذشت با همه اتفاقات و خوب و بدش  

اما همش برام خاطره شد

خاطره ی خیلی هاش برام تجربه شد

بعضی از تجربه ها برام گرون تموم شد و سخت بدست اوردم

اما گذشت

دوست های خوبم براتون ارزوی موفقیت و شادی میکنم

سال خوبی داشته باشید همراه با شادی و موفقیت

عید همتون مبارک

سال نو همه مبارک

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:20 توسط فرنوش| |

 

snow-004.jpg

اينجا هنوز خبري از بهار نيست

زمين هنوز تو خواب زمستونه

سرماي عجيبي امده

زمين سفيد سفيد

انگار قرار نيست بهار بياد

بجاي رفتن به استقبال بهار

بهتره برم برف بازي

 

حرف دل :زمستان تمام شد دلهای سرد ادمها با بهار گرم میشود

اما چرا دل گرمم سرد شد .....

بهار من کجاست .... 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 15:39 توسط فرنوش| |

خدایا کم اوردم واسه ادامه  زندگی

از زندگی استعفا میدهم

 قدم هایم کند شده

مقصد کجاست ...؟

گام ...

پاهایم  سست شده 

 توان قدم های دیگر را ندارم

زندگی وایسا

من میخواهم پیاده شم

زندگی دیگر نمیخواهمت

نه زمان را میخواهم و نه روزهایت

من از زندگی کردن استعفا میدهم .

سرگیجه میگیرم

یا دنیا دارد تند دور میزند یا من دور خودم میچرخم

گاهی لازم است احساس خود را در کوزه بگذارید

در آن را ببندیدتا در تاریکی خود باقی بماند و سرد شود

تاریک و سرد ...

 

خدایا من از این همه سرم گیج میرود

خدایا این روزها عجیب نفسم میگیرد

فیل بخت ما عجب کج می رود در سر ما بس خیالی باطل است

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 20:40 توسط فرنوش| |

هر شب

وقتی که آخرین عابر هم

از کوچه پس کوچه های شهر

به خانه می خزد

و آخرین چراغ هم خاموش می شود

یاد تو

زیر پوست تنم

جوانه می زند

و خاطرت مرا

سر سبز می کند

چنان بی تاب می شوم

که دلم

برای لحظه ای دیدار

بی صبر و بی قرار میشود

گوش کن

تیک تاک ساعت

آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد

چه بی درنگ می ایند

و چه پر شتاب می روند

تا آهسته آهسته مرا از تو دور تر سازند

و می روند

تا ذره ذره

گرمی این آتش افتاده به جانم را

با خود ببرند

چه خیال باطلی

چه سعی بیهوده ای

از این همه کوشش بی حاصل

چرا خسته نمی شوند...؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 14:9 توسط فرنوش| |

 

نمی دانم چرا تنهاتر از خورشید شده ام

 

برای رفتن وماندن پر از تردید شده ام

 

فصل گمانم هیاهوی نیست باغچه را

 

نخواسته یک دم از تو ناامید شده ام

 

رنگ سبز بهاررا نیست مرا ایمان جز تو

 

بر روی گنبد تو کبوتری سفید شده ام

 

تا آمدنت در انتظار آینه نشسته ام

 

به یک باره تا آمدنت تبعید شده ام

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 13:38 توسط فرنوش| |

چوب حراج نزنی

 

به حرفهای احتکار شده ات،

 

تاریخ انقضایش میرسدُ

 

دیگر خریداری ندارد

...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 15:15 توسط فرنوش| |

عصمت عشقی را آلودی که خود مدعیش بودی

نگاه هرزه ای را رقم زدی که عمری ازآن رنج می بردی

دست در دست کسی نهادی که پر از گناه بود

چشم در چشمی دوختی که جز گناه هیچ نداشت

زبان به سخنی گشودی که همه عمر واهمه اش را داشتی.

به کدامین سو در گریزی ؟

به کدامین روی در گذاری؟

معنی عشق را با هوسی زودگذر تعبیر کردی

تو رفتی سوی آرزوهای خفته در دل سوداگر چند ساله ات

تو سوختی به پای معنای بیهوده  لذتی پر از گناه

تو مرا هم سوختی ، تو مرا هم شکستی

دل دیوانه من تنها مونس صداقت تو بود

کجا رفت آن صداقت بی پایانت

غرور من شکست پای آن بازی های کودکانه ات

کجا رفت خطای بی تاوانت

به کدامین گناه ناکرده ؟

به کدامین خطای نشمرده؟

غمی در دلم کاشتی بس مضاغف تر

ولی بدان ای خیال دیروزم، ای سودای فرداهایت

قلب شکسته ام هیچ گاه برای کسی اینگونه فریاد نکشید

که سوختی مرا  ، سوختی مرا

.........

بیا ای من دیوانه  شوریده حال

به سوی پروانه شکسته بال احساست

برو ای تجسم گناه در دل شب

برو ای گور آرزوهای محال

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 17:9 توسط فرنوش| |

  3rlmol2m5iovilfpcxsg.jpg

 من اکنون احساس می کنم ،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ،

تنها مانده ام .

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است .

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی ؟

امروز به خودم گفتم :

من احساس می کنم ،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین .


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:48 توسط فرنوش| |

 
 
هر روز صبحانه ام روي ميز آماده است؛

تكه ناني از غم كهنه ديروز

فنجاني از چاي جوشيده و سرد شده دلتنگي

 
حبه هاي نافرم قند پراز گله

 
و شكر تلخي از طعم زندگي

مانده ام آيا فنجان را بشكنم؟

شكر تلخ را بپاشم و

قند بدبو را بريزم...

و كهنه نان سفت شده از غمهاي انباشته ام را به دندان بگيرم

وبــ...ــازهم اندوهم را قورت دهم

 
و دم نزنم از زنندگي بوي كهنه نان خاطراتم...

 
آن وقت براي التيام دل پاره شده از نامرديها

 
خودم را گول بزنم و آرام زمزمه كنم

 
خاطره هرچه باشد خاطره است

 
چه كنم؟...نميدانم!!...
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:50 توسط فرنوش| |

 

عکس تنهایی

 

آری دلم تنگ است برای تکرار ناشدنشان


من هم دلم تنگ می شود برای خودم


آنگاه که از خودم فاصله گرفته ام،


راستی گفتم خودم،


چقدر دلم برایش تنگ شده

 

خدایا!!! من کجای کارم؟


 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 23:9 توسط فرنوش| |

 

سکوت کوچه های تار جانم، گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا، میان شعرهای من

که بغض آشنای ابر گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم

و آهنگ غزلهای جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی بغض هاي  بی امانم، گریه می خواهد


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:23 توسط فرنوش| |


آخرين مطالب
» بدرود.............
» سیلی رو به صورتم ....
» شب هاي باراني ام تمام ندارد ...
» همه چی درهمه ......؟
» نوروزتان همراه با شکفتن بهار آرزوهایتان مبارک باد
» اينجا هنوز خبري از بهار نيست
» چقدر خسته ام ......
» می خواهم از تو بگویم .... ای که از همه به من نزدیکتر......
» تنها تر از همیشه .....
» حراج نزنی به حرفهایت ....

Design By : RoozGozar.com